بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران چندین که برشمردم از ماجرای عشقت اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران "سعدی "به روزگاران مهری نشسته در دل بیرون نمیتوان کرد الا به
برچسب:
نویسنده: میلاد جلالی
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 0:16